كلبه ي رمان خوانها
خلاصه ي رمان ها به همراه دانلود آنها
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 توسط بهارك |

بعله درست دیدید تولد منه 

من همون بچه کچولو ها 

فردا بیست سالم تموم میشه 

هی خدا چه زود گذشت 


این منما .....چه خوشمزه بودم من ;))

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391 توسط بهارك |
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 توسط بهارك |
سلام دوست عزیزی رمان آرتا رو خواسته بود برا موبایل من سه چهار جایی رو دیدم 

بلاخره اینا رو پیدا کردم 

امیدوارم به کارت بیاد


دانلود

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 توسط بهارك |
سلام دوستان 

سلام یلدا خانوم خوبی؟

من اینچنتا رو دوست دارم با گفته های تو هم جور در میاد

Wink قرار نبود | هما پوراصفهانی کاربر نودهشتیا

مستی برای شراب گران قیمت...؟!؟ | shahtut کاربر انجمن

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 توسط بهارك |
خوب دوستان امروز 28 تیره 

وبلاگم دوساله شد 

هر چند تو این چند ماه اخیر خیلی کم کار بودم ولی باور کنید به یاد تموم دوستانم بودم 

امیدوارم بتونم کمی فعال بشم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 توسط بهارك |

سلام دوستان 

می بینییند تو رو خدا گرد و خاک رو که رو وبلاگ نشسته رو؟

امروز داشتم نظراتتون رو می خوندم یکی نوشته بود آپ میکنی یا ......!!!

ولی من بعد از ماجرایی که با یکی از نویسنده ها بحث داشتم واقعا یهو سست شدم

الانم می گم هر کتابی 

هر رمانی می خوایید بگید بزارم که خودم نمی دونم چی بزارم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط بهارك |

خوب نودم داره تموم می شه 

آخیش این سال نمی دونم سال خوب..بد ... نمی دونم هر چی بود گذشت 

پر از تجربه های تازه 

امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته و در پیش داشته باشید 

فعلا

روزتون(شبتون) خوش

یا حق

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 توسط بهارك |
سلام دوستان

می خوام یه کتاب جدید بزارم.....

از طرفی می خوام یه وبلاگ دیگه بزنم که کلا بشه دست نوشته هام

کسایی که اراز رو خوندند با سبک نوشته هام اشنان

به نطرتون کتاب جدید رو شروع کنم؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 توسط بهارك |
-من؟من چه خبر دارم!اصلا من به اتاق کتابخونه نرفتم که از اسلحه خبر داشته باشم. 
-ای خدا...عجب مصیبتی سرمون آمده!به آقا که گفتم شاید شما خبر داشته باشی ، دلشون آروم گرفت.حالا بفهمند شما هم خبر نداری خونه رو به سرمون خراب می کنند. 
-بچه ها بر نداشتند؟ 
-وای...شالیز خانم چه حرف ها میزنی!کی بچه های من بی اجازه اون طرف آمدند که از این غلط ها بکنند. 
-پس اسلحه چی شده؟ 
-بخت ما سیاهه!شانس نداریم.دست به طلا بزنیم خاکستر میشه! 
-تو هم که الحمدالله فقط بلدی گریه کنی. 
-نذر حضرت ابوالفضل کردمه بودم شما از اسلحه خبر داشته باشی! 
-فعلا کمتر آبغوره بگیر ببینم چی میشه! 
به خانه که رسیدند سرآسیمه به شاختمان دوید.آقای شرقی پای تلفن بود.صحبتش که تمام شد بدون آنکه جواب سلام او را بدهد.پرسید: 
-تپانچه کجاست؟ 
-من خبر ندارم!در این مدت اصلا توی اتاق کتابخونه نرفتم! 
-پس پر در آورده و پرواز کرده و رفته! 
شالیزه به اتاق کتابخانه رفت.جای تپانچه روی دیوار خالی بود.آقای شرقی عصبانی و غضبناک به دنبالش رفت.با توپ پر گفت: 
-تو که خبر نداری! لعیا خانم و اکبر آقا هم زدند زیر کاینات.خب غیر از شماها کی اینجا بوده که یقه اش رو بچسبم؟ 
-هیچکس! 
-صحیح!پس دزد آمده و همون یک اسلحه رو دزدیده و برده! 
-حالا می خواهید چکار کنید؟ 
-منتظر تو بودم ببینم خبر داری یا نه!وگرنه تا به حال به کلانتری خبر داده بودم. 
تلفن زنگ زد.آقای شرقی گوشی را برداشت.تلفن از شرکت بود.شالیزه فرصت را غنیمت شمرد و تا او سرگرم صحبت بود از ساختمان زد بیرون و سراغ لعیا خانم رفت.محکم کوبید به در.اکبر آقا جلو دوید و پشت سرش لعیا خانم ماتم زده و پریشان آمد.شالیزه گفت: 
-گوش کنید.حق ندارید حرفی از لیوسا و پرستارها و پدر و برادرهایش بزنید. 
اکبر آقا گفت:"آخه آقا داره به ما تهمت میزنه..." 
لعیا خانم گفت:"شما هر کار کردی گفتی حرف نزنیم خودم به موقع میگم.خب حالا وقتشه که همه چیز رو به آقا بگید." 
-نخیر.حالا وقتش نیست!من از شماها پشتیبانی میکنم.نگران نباشید. 
لعیا خانم گفت:"یا کار خانم رهنورده یا خانم شاه بختی یا..." 
شالیزه میان حرفش دوید:"حرف دری وری نزن.اگر پای اونها رو وسط بکشی به بابا میگم کار یکی از شما دو تاست.لال باشید خودم درستش میکنم." 
-صد دفعه به این مرد گفتم یک اتاق اجاره ای بی دردسر بهتر از اینجاست که هر روز یکی چیزی ببینیم و کور و کر باشیم و آخرش که گندش در آمد ما جواب و سوال پس بدیم. 
شالیزه میدید هر دو آنها در حال عصیان هستند.فهمید باید کمی دست پایین بگیرد تا قضیه حل شود.با لحن نرمی که عادتش نبود گفت:"فوقش پلیس میاد یک سوال و جوابی از شما میکنه و میره.وقتی تحقیق کنند بفهمند از هیچی خبر ندارید همه چیز تموم میشه." 
اکبر آقا گفت:"آقا که دست بردار نیست!بالاخره میفهمه یکی توی این خونه آمده!" 
-از کجا می فهمه؟اگر ما حرفی نزنیم نمی فهمه! 
-بالاخره که اسلحه گم شده!باید ما برداشته باشیم یا کسانی که آمدند و رفتند. 
اکبر آقا بنا به قانون طبیعی در برابر خطری که تهدیدشان میکرد دست به مقاومت زده بود.شالیزه گفت:"پدر لیوسا میلیاردره.اگه بخواد میتونه صد تا اسلحه داشته باشه." 
لعیا خانم گفت:"شاید کار لیوسا خانم باشه." 
-حرف اراجیف نزن.اسلحه به درد اون می خوره؟ 
-شاید برداشته که اگه خوب نشد خودکشی کنه! 
-یعنی دست خودت نیست؟همین جور باید چرند و پرند بگی؟ 
آقای شرقی فریاد زد:"شالیزه کجا رفتی؟" 
شالیزه هول و دستپاچه گفت:"تا بابا پای پلیس رو وسط نکشیده هیچ اتفاقی نمی افته.فوقش چند روز سر و صدا راه می اندازه و قضیه کم کم شل میشه." 
با شتاب از آنجا بیرون آمد و به ساختمان خودشان رفت. 
آقای شرقی پرسید:"مقر آمدند؟" 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 توسط بهارك |
باران ریزی شروع به باریدن کرده بود.آقای موسوی مثل همیشه در سکوت میراند.شالیزه زیر گوش روشا گفت:
-حالا که خیلی زوده.برو رامین رو از مدرسه بردار بیا خونه ما.
-وقتی خواستیم بریم با رامین چه کار کنم؟
-میگذاریمش پیش لعیا خانم با بچه ها بازی کنه.
-باشه.فکر خوبیه.
جلوی خانه پیاده شد و به آقای موسوی گفت:
-لطفا روشا رو برسونید.
روشا با آقای موسوی رفت و او شتابان داخل خانه شد.از وسط حیاط داد کشید:"لعیا خانم ناهار چی داریم؟"
لعیا خانم از پنجره سر کشید:"خورش کرفس درست کردم."
-عصری که نمی خواهی جایی بری؟
-چطور مگه؟
-یک کلام جواب بده.آره یا نه!
-نه.خوابی برام دیدید؟
-چرا اینقدر حرفهای کلفت کلفت میزنی؟روشا با برادرش میاد اینجا.میخواهیم بریم تمرین.گفتم رامین با بچه ها بازی کنه تا ما برگردیم.
-باشه.حرفی ندارم.
غرغرکنان بطرف ساختماتن رفت:"نخیر ، لطفا حرفی داشته باش!"
غذا را تمام کرده بود که روشا آمد ، به او گفت:"بیا بخور ببین چه خورش کرفسی درست کرده."
-سیرم.سر راه ساندویچ خریدم و با رامین خوردیم.
-بابات ناهار و شام چی میخوره؟
-چه میدونم!اینقدر قرص می خوره که سیر میشه!
-تو دوستش نداری؟
روشا با خشم نگاهش کرد:"ازش بدم میاد."
-پیش رامین نگو.مادر که نداره دست کم بذار روی پدرش حساب کنه.
-اگر نکنه چی میشه؟
-هیچی ، بی هویت میشه.اعتماد به نفسش رو از دست میده.احساس تنهایی و بی کسی میکنه.
-من توی چه حال و هوایی هستم تو توی چه فکرهایی!
به اتاق شالیزه رفتند.روشا گفت:"دل توی دلم نیست.دارم از دلشوره می میرم."
-برای اینکه به حرفم گوش نمیکنی.گفتم بذار خدا ازش انتقام بگیره.
روشا چپ چپ نگاهش کرد:"خدا؟همون که مادرم رو گرفت؟"
-با تو نمیشه حرف زد.
پنجره را باز کرد.داد زد:"لعیا خانم بچه ها رو بفرست اینجاورامین آمده."
چند دقیقه بعد پسرها با لعیا خانم آمدند.احمد و محمود دستگاه بازی کامپیوتری شان را آورده بودند و سرگرم بازی شدند.
روشا گفت:"بیا زودتر بریم."
-باشه، یک تلفن به لیوسا میزنم و میریم.
روشا با بیزاری نگاهش را برگرداند.شالیزه بیش از بیست دقیقه با اشتیاق با لیوسا صحبت کرد.بیست دقیقه ای که روشا دستخوش اضطراب و آشوب ، دقیقه به دقیقه به او اشاره میکرد صحبت را تمام کند.بالاخره وقتی از خانه بیرون میرفتند هوا نسبتا تاریک شده بود.
شالیزه گفت:"از آژانس استفاده نکنیم بهترهوتاکسی بی دردسرتره."
-دیر شده.ممکنه نبینیمش.
شالیزه برای اولین تاکسی دست نگهداشت:"دربست!"
راننده اشاره داد سوار شوند.هر دو بالا پریدند.راننده حرکت کرد.در طول راه هر دو ساکت بودند.روشا آشفته بود و شالیزه کنجکاو دیدن زنی که چنان ماجرایی آفریده بود
دقایقی بعد در مقصد بودند.شالیزه کرایه پرداخت و پیاده شدند.
روشا گفت:"من دونگم رو حساب میکنم."
-چه خوش حساب!
روشا دستش را گرفت ، میلرزید.شالیزه نهیب زد:
-چیه؟چرا میلرزی؟خوبه که هنوز اتفاقی نیفتاده و این حال شدی!
-طاقت دیدنش رو ندارم.ازش متنفرم.تا سر حد مرگ متنفرم!
نفرت همچون توده ای چسبناک و سیاه به روحش چسبیده بود.فکر انتقام چنان برایش شیرین و دلچسب بود که با همه ترس ها به هیچ راه حل دیگری اجازه خودنمایی نمیداد.
دقایقی بعد رسیدند.دنبال جایی می گشتند که دیده نشوند.در آن دور و بر نه درخت تنومندی بود که پشتش پنهان شوند نه حایل دیگری.
شالیزه گفت:"من جلو قرار می گیرم تو پشت سرم باش.چون منو که ندیده و نمی شناسه!"
هنوز درست جابجا نشده بودند که روشا از پشت دندانهای بهم فشرده اش غرید:"خودشه..."
-اه...اینکه مثل میمونه!بابات عاشق این شده بود!؟مامنت که به اون خوشگلی بود


ادامه مطلب...
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود